مردم مهربون و شجاع دوستتون دارم
آدم سیاسی نیستم، کلا شخصیتم اینجوری نیست که بخوام دنباله رو باشم و از دید من هم سیاست چیزی جز دنباله روی نیست. ایران هم که بودم زندگی خودم رو میکردم و مخالفتم هم با رژیم در حد زندگی خصوصی خودم بود که خوب تقریبا هیچ تطابقی با نظام مملکتمون نداشت و در یک جمله من هم یکی بودم مثل میلیون ها متولد دهه شصت که به تضاد زندگی خونه و مدرسه عادت کرده بود و میدونست که تقریبا هیچ چیزی که این بیرون هست کوچکترین ارتباطی به واقعیت و زندگی شخصی نداره.
بزرگتر شدیم و سن رای دادن، از همون اول با این دیدگاه که همیشه رای دادن بهتر از رای ندادن هست و همیشه بین بد و بدتر باید بد رو انتخاب کرد و این هیچ ربطی به تایید نظام و دولت و… نداره سعی کردم توی انتخابات مختلف شرکت کنم و تا اونجایی که میتونم بقیه رو قانع به این کار بکنم. بعد ازانتخابات سال ۸۴ تقریبن باری نبود که حرف سیاست بشه و به بابام یاد آوری نکنم که اگه رای داده بودید الان حد اقل رییس جمهورمون یکی دیگه بود. گذشت و سال ۸۸ رسید و خیلی خوشحال که موقع انتخابات داره میرسه. برای رای دادن مجبور شدم اون روز سر کار نرم و بعد از چند ساعت رانندگی برسم به اون شهری که برای ایرانی ها مرکز رای گیری بود. رای دادیم و هنوز تو راه برگشت به خونه بودیم که یکی از دوستام زنگ زد و خبر اختلاف فاحش بین آرای »رییس جمهور منتخب » و بقیه کاندیدا ها رو داد و بقیه ماجرا رو هم که همه میدونیم… از بعد از اون روز دیگه ۲۴ ساعت شبانه روز از طریق فیس بوک، تویتر یا هر چیز دیگه تموم اخبار ایران رو دنبال میکردم و سعی در اطلاع رسانی میکردم و یک روز یکی از همکار هم ازم پرسید دوست داشتی الان ایران بودی؟ بهش گفتم معلومه . گفت پس از عذاب وجدانه که اینقدر خودت رو درگیر این ماجرا کردی گفتم نه از روی نگرانیه اما تو اون لحظه برای اولین بار فهمیدم که عذاب وجدان هم بی تاثیر نبوده وقتی میبینم بقیه چجوری و با چه وضعی خودشون رو به خطر میندازن از اینکه اینجا نشستم و تماشا میکنم بدم میاد از اینکه فکر میکنم با پخش کردن این عکسها و خبرها دارم کاری انجام میدم از خودم خندم میگیره.
یک روز تو هواپیما نشسته بودم که دیدم انترتینمنت سیستم صندلیم کارنمیکنه و بعد از صحبت با مهماندار فهمیدم که هواپیما پره و امکان جابجا شدن هم نیست همینطور که نشسته بودم و با آقای بغل دستم صحبت میکردم (طبق معمول با هم یه آشنایی مختصر پیدا کرده بودیم) بهش میگفتم واقعا نمیدونم ده ساعت باید چیکار کنم اینجا بدون هیچ فیلم یا چیزی بهم گفت به نظرم تو خیلی زود کوتاه اومدی گفتم منظورت چیه؟ گفت من اگه یه چیز تو این چند ماه یاد گرفته باشم اینه که ایرانی ها برای گرفتن حقشون هر کاری از دستشون بر میاد میکنن!رفتم و در نهایت مجبورشون کردم که صندلی بیزینس کلاس بهم بدن و تموم راه غرق لذت بودم، نه به خاطر صندلی تخت شو یا تموم امکانات اضافه که مجانی گرفتم بلکه به خاطر هموطن هایی که اینجوری چهره قشنگی از خودشون تو دنیا به وجود اوردن.
مردم مهربون و شجاع دوستتون دارم و همیشه و همه جا به خوبی و شهامتتون حسادت خواهم کرد.

درود! مرسی از مطلبی که گذاشتی فکر کنم حداقل کاری که ازدست کسایی که از مملکت گل و بلبل دورن برمیاد اینه که یه مطلب توی وبشون بذارن مرسی بازم و به امید آزادگی! و به امید اینکه اینقدر مملکت خودمون پیشرفت کنه که ملت برای یه ذره امکانات بیشتر حاضر نشن( نمیگم تو غربت که اینجا آدم با این آدمهای مزخرفش بیشتر احساس غربت میکنه که ) سرزمین مادری رو بیخیال شن! به درود!