داستان

چمدونم رو میگیرم و از فرودگاه میام بیرون، اونجا پشت شیشه ها وایسادی و داری برام دست تکون میدی . چه خاصیتی داره این شیشه های فرودگاه که موقع ورود همه چیز توش قشنگ تره و موقع رفتن ، تلخی سر تا پاشو میگیره . میام بیرون و یه هاگ گنده ازت میگیرم بعدش هم ی ماچ گنده از لبات بی اعتنا به  نگاه های بهت زده مردم تو فرودگاه که انگارهمچین چیزی ندیدن گور پدر همشون بذار اینقدر نگا ه کنن تا چشاشون در بیاد . اما صبر کن این دفعه که ایران نمیام احتمالا پس عده کمتری بهمون خیره خواهند شد از فرودگاه میایم بیرون و مثل همیشه به قول خودت رادیو ترانسیستوریت روشن میشه و یه تیکه شروع میکنی به حرف زدن و منم مثل همیشه عشق گوش کردن به داستانها ت خودت میدونی که چقدر دوست دارم بشینم و تو یه بند برام حرف بزنی میایم بیرون و شهری که قبلا ۳-۴  بار باهم رفته بودیم  و الان شده خونه تو  رو دوباره میبینیم و میفهمم که خیلی چیزا تو این مدت یاد گرفتی و با خیلی جاها و آداب و رسوم این شهر آشنا شدی. میایم خونه و طبق همیشه ازم میپرسی که خسته ی ؟ و منم میگم نه بابا بیا بریم یه کافی باهم بخوریم . میریم یه کافی شاپ خوب و میشینیم مثل همیشه شروع میکنیم به حرف زدن ، آخ که فکر نکنم هیچ دو نفری اندازه من و تو باهم کافی شاپ رفته باشن . خستگیم که در رفت میریم یه گشتی تو شهر میزنیم .میدونم که خیلی دوست داری زود تر دوستاتو ببینم و میدونی که دوست دارم اولین شام رو دو نفره بخوریم میریم رستوران و توی تمام مدت تو برام داری از درس ، دوستات ، شهر و … کلی چیزای دیگه تعریف میکنی و توی تمام مدت من دارم توی ذهنم فکر میکنم که چقدر دلم برات تنگ شده توی این مدت و چقدر بهت افتخار میکنم که تونستی اینقدر خوب با شرایط جدید خودتو وفق بدی . روزای بعد هم با همه دوستای جدیدت آشنا می شم و در نهایت هم اصل کاری که به خاطرش اومده بودم رو با موفقیت انجام میدیم و موقع خداحافظی بهت میگم که «این آخرین باریه که بعد از مدت ها تو فرودگاه هم رو میبینیم و از هم خداحافظی میکنیم» چون خودت که میدونی این بار قرار بود آخریش باشه

از آخرین باری که باهم خداحافظی کردیم این تصویر ذهنی من از دیدار بعدی مون بود قرار بود اینجوری باشه اما کی فکر میکرد که حقیقت جور دیگه بشه من دارم میام اما نه برای تو برای خودم و  بیشتر برای تموم کردن کاری که بیشتر از ۳-۴ سال تموم وقت و انرژی و روح و روانم رو روش گذاشتم هرچند که دیگه نتیجه اش برای من فرقی نمیکنه اما خودت که میدونی متنفرم از نیمه تموم گذاشتن هر کاری . خنده داره که دارم میام اما اصلان نمیدونی با کدوم پرواز میام تو کدوم هتل میمونم . خنده دار تر اینکه تو شهری که خونه دارم یا خونه داری (اخه اونوقت که فرق نمیکرد ) دارم میرم تو هتل . آره اینجوری بهتره دیگه هر دوتامون این طوری راحت تریم ۲-۳ روز اونجام که کلا ۲-۳ ساعت باهم کار داریم اونم خیلی زود تموم میشه . تو آخرین ایمیل گفته بودی نمیدونی چجوری ازم تشکر کنی تشکر نمیخواد بهت که گفتم به خاطر تو نیست به خاطر خودم و فقط خودمه . داشتم میگفتم ۲-۳ ساعت کار داریم با هم و بعدش بایان . پایان برای همیشه . توی این چند ساله پایان این قصه رو هزار بار تو ذهنم تجسم کرده بودم اما هیچوقت  این پایان رو ندیده بودم و هیچوقت تصور نمیکردم از این پایان خوشحال باشم

اینارو نوشتم نه برای اینکه بهت فکر میکنم نه برای اینکه ته دلم اون حالت اول رو میخواد . نوشتم که همیشه یادم بمونه که چقدر زود یک اشتباه میتونه عمیقترین احساسات یک نفر رو نابود کنه و خودت خوب میدونی که این بار تو اشتباه کردی . اشتباهات ما کم نبوده شاید مال من هم خیلی بیشتر از تو بوده اما تو بزرگترین اشتباه رو کردی

یادم رفت بگم بعد از شهر تو دارم میرم به شهر خودم، برای دیدن یه نفرکه خیلی بابت دیدنش خوشحالم اما عجیبه که اون یه نفر دیگه تو نیستی

پ ن : تمام شخصیت های این داستان ممکنه واقعی باشن

~ توسط 3 Pointer در فوریه 16, 2010.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

 
دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.