پیر مرد واکسی

•ژانویه 9, 2010 • ۱ دیدگاه

یادم نیست اولین بار کی بود ، اما بیشتر از ۲ سال از آشناییمون میگذره . توی فرودگاه شهر ما چند تا ایستگاه واکسی هست که یک روز از دم یکیشون داشتم رد میشدم که دیدم یک پیر مرد دم یکیشون نشسته و داره روزنامه میخونه حدود نیم ساعتی اونجا بودم و دیدم که روزنامش تموم شد و یک کتاب که همراهش بود رو شروع به خوندن کرد . دلم سوخت و رفتم بهش گفتم چقدر برای واکس ؟ گفت پنج دلار . گفتم خیلی خوب بعد ازم پرسید چقدر وقت داری تا پروازت گفتم زیاد گفت پس بذار یجوری برات واکس بزنم که حالا حالا ها احتیاج به واکس زدن نداشته باشی خندیدم و گفتم خوب اونوقت دیگه نمیام  سراغت که گفت آره اما همیشه نگاه میکنی و میگی عجب واکسی زده ! کارش تموم شد و بهش ده دلار انعام دادم نگاهم کرد و گفت اگه اینجوری پولت رو خرج کنی هیچوقت هیچی برای خودت نمیمونه برای پنج دلار کار ده دلار انعام  نمیدن خندیدم و گفتم عیب نداره واکسش خیلی خوبه

مسافرتم رو رفتم و برگشتم و باز هم همون جا تو همون جا دیدمش  دوباره داشت یه چیزی میخوند بهش سلام کردم و گفتم کفشام واکس زدنی نیست اما خیلی خاکی شدن میتونی برام تمیزشون کنی ؟پوله همون واکس رو میدم گفت باشه . آخرش که خواستم پول بدم گفت مهمون من گفتم نه  گفت تو همین دیروز صبح اینجا بودی و این بار کاری نداشت کفشات . ازش تشکر کردم و رفتم اما از بعد از اون دیگه کلی با هم دوست شده بودیم تا میدیدمش میگفت خودت مسافری یا ومدی استقبال یا بدرقه کس دیگه ؟ این همیشه اولین حرفی بود که بهم میزد بعد هم بهم میگفت تو همش اینجایی یا خودت مسافری یا مسافر داری. موقع واکس زدن هم برام داستان تعریف میکرد میگفت که کار میکنه چون از تنهایی بدش میاد از جنگ کره میگفت  که تقریبا ۵۰ سال ازش میگذره واون هم به عنوان عکاس  اونجا بوده  از خاطرات و سختیهای جنگ و … بهم قول داده بود که یک روز بهم عکاسی با دوربین های حرفه ای رو یاد بده قرار بود یه روز با هم بریم رستوران ایرانی و غذای ایرانی بخوره قرار بود یک روز آلبوم عکسهای جنگ رو که خودش گرفته بود بهم نشون بده  قرار بود وقتی نوه اش که اومد توی شهرما  من باهاش در مورد کارم صحبت کنم چون که  دلش میخواد مهندس بشه و خیلی قرار های دیگه … امروز بعد از ۲-۳ ماه اومدم فرودگاه (شایدتوی این چند ساله  این بیشترین مدتی بود که من پام رو اینجا نگذاشته بودم )رفتم و دیدم یک نفر دیگه اونجا نشسته از مغازه بغلش پرسیدم که موری کجاست ؟بهم گفت از کجا میشناختیش؟  گفتم دوستمه گفت یک ماه پیش فوت کرده مثل اینکه همینجا که بوده سکته کرده و در جا هم فوت کرده … خیلی ناراحت شدم هیچوقت نپرسیدم اما حدس میزنم که حد اقل هشتاد سال سن داشت همسرش ۴-۵ سال پیش فوت کرده بود بچه هاش هم توی یک ایالت دیگه بودن خودش همیشه میگفت فرودگاه رو دوست داره چون همیشه شلوغه و در عین حال همیشه یادش میاره که همه  آدمهای اطراف در حال گذر هستن  یکی میره و یکی دیگه میاد و این بار  خودش رفت و من الان روی صندلی روبروی محل کارش نشستم و این متن رو به یاد  موری مینویسم . شاید از این به بعد موقع مسافرت دلیلی نداشته باشه که ۱۵-۲۰ دقیقه زود تر بیام تا با دوستی که به راحتی میتونست هم سن پدر بزرگم باشه صحبت کنم

مردم مهربون و شجاع دوستتون دارم

•دسامبر 28, 2009 • ۱ دیدگاه

آدم سیاسی نیستم، کلا شخصیتم اینجوری نیست که بخوام دنباله رو باشم و از دید من هم سیاست چیزی جز دنباله روی نیست. ایران هم که بودم زندگی خودم رو میکردم و مخالفتم هم با رژیم در حد زندگی خصوصی خودم بود که خوب تقریبا هیچ تطابقی با نظام مملکتمون نداشت و در یک جمله من هم یکی بودم مثل میلیون ها متولد دهه شصت که به تضاد زندگی خونه و مدرسه عادت کرده بود و میدونست که تقریبا هیچ چیزی که این بیرون هست کوچکترین ارتباطی به واقعیت و زندگی شخصی نداره.

بزرگتر شدیم و سن رای دادن، از همون اول با این دیدگاه که همیشه رای دادن بهتر از رای ندادن هست و همیشه بین بد و بدتر باید بد رو انتخاب کرد و این هیچ ربطی به تایید نظام و دولت و… نداره سعی کردم توی انتخابات مختلف شرکت کنم و تا اونجایی که میتونم بقیه رو قانع به این کار بکنم. بعد ازانتخابات سال ۸۴ تقریبن باری نبود که حرف سیاست بشه و به بابام یاد آوری نکنم که اگه رای داده بودید الان حد اقل رییس جمهورمون یکی دیگه بود. گذشت و سال ۸۸ رسید و خیلی خوشحال که موقع انتخابات داره میرسه. برای رای دادن مجبور شدم اون روز سر کار نرم و بعد از چند ساعت رانندگی برسم به اون شهری که برای ایرانی ها مرکز رای گیری بود. رای دادیم و هنوز تو راه برگشت به خونه بودیم که یکی از دوستام زنگ زد و خبر اختلاف فاحش بین آرای  »رییس جمهور منتخب » و بقیه کاندیدا ها رو داد و بقیه ماجرا رو هم که همه میدونیم… از بعد از اون روز دیگه ۲۴ ساعت شبانه روز از طریق فیس بوک، تویتر یا هر چیز دیگه تموم اخبار ایران رو دنبال میکردم و سعی در اطلاع رسانی میکردم و یک روز یکی از همکار هم ازم پرسید دوست داشتی الان ایران بودی؟ بهش گفتم معلومه . گفت پس از عذاب وجدانه که اینقدر خودت رو درگیر این ماجرا کردی گفتم نه از روی نگرانیه اما تو اون لحظه برای اولین بار فهمیدم که عذاب وجدان هم بی تاثیر نبوده وقتی میبینم بقیه چجوری و با چه  وضعی خودشون رو به خطر میندازن از اینکه اینجا نشستم و تماشا میکنم بدم میاد از اینکه فکر میکنم با پخش کردن این عکسها و خبرها دارم کاری انجام میدم از خودم خندم میگیره.

یک روز تو هواپیما نشسته بودم که دیدم انترتینمنت سیستم  صندلیم کارنمیکنه و بعد از صحبت با مهماندار فهمیدم که هواپیما پره و امکان جابجا شدن هم نیست همینطور که نشسته بودم و با آقای بغل دستم صحبت میکردم (طبق معمول با هم یه آشنایی مختصر پیدا کرده بودیم) بهش میگفتم واقعا نمیدونم ده ساعت باید چیکار کنم اینجا بدون هیچ فیلم یا چیزی بهم گفت به نظرم تو خیلی زود کوتاه اومدی گفتم منظورت چیه؟ گفت من اگه یه چیز تو این چند ماه یاد گرفته باشم اینه که ایرانی ها برای گرفتن حقشون هر کاری از دستشون بر میاد میکنن!رفتم و در نهایت مجبورشون کردم که صندلی بیزینس کلاس بهم بدن و تموم راه غرق لذت بودم، نه به خاطر صندلی تخت شو یا تموم امکانات اضافه که مجانی گرفتم بلکه به خاطر هموطن هایی که اینجوری چهره قشنگی از خودشون تو دنیا به وجود اوردن.

مردم مهربون و شجاع دوستتون دارم و همیشه و همه جا به خوبی و شهامتتون حسادت خواهم کرد.

Break up!

•دسامبر 26, 2009 • 2 دیدگاه

روابط بین افراد همیشه یک روز شروع میشه و یک روز هم به پایان میرسه از قدیم گفتن :» آشنایی اتفاقه اما جدایی قانونه » اما اصل مطلب اینه که موقع آشنایی معمولا تلاش میکنیم بهترین  خودمون باشیم اما موقع جدایی چی ؟

اگر به هر دلیلی اعم از از بین رفتن علاقه، نداشتن تفاهم یا هر چیز دیگه  از هم جدا میشیم دلیل نداره بدترین خاطره رو از خودمون بجا بگذاریم میتونیم با احترام از هم جدا شیم و میتونیم همیشه یک خداحافظی خوب از هم بکنیم . اگر علاقه یا جذابیت یا عشق از بین رفت دلیل نمیشه که رفاقت هم نابود بشه و یادمون نره که زمانی به هر دلیلی این آدم بخشی از زندگی ما بوده . و در نهایت هروقت خواستید از کسی جدا شید یادتون باشه که یک  خداحافظی و یک توضیح به اون آدم بدهکارید چون هر چند شنیدن دلایل شما برای ترکش خیلی سخته اما به مراتب راحت تر از منتظر موندن برای برگشتتونه

•دسامبر 19, 2009 • نوشتن دیدگاه

بیشتر از سه سال پیش که تقریبا یک تازه وارد تو این شهر بودم به خاطر تنهایی و تمرین نوشتن به زبان انگلیسی شروع کردم به نوشتن، تا مدتها تقریبا خودم بودم و خودم و چند تا از بلاگر های ایرانی که وبلاگشون رو میخوندم و اونها هم برای اینکه حوصلشون سر نره و متنی هم به انگلیسی خونده باشن میومدن و یک سری به اون بلآگ میزدن. مدتی گذشت تا کم کم شروع کردم به نوشتن راجع مسایل شهرمون و یکی دوبار هم راجع به تیم بسکتبال شهر تا اینکه یک روز یکی از نوشته هامو یکی از همکارم خوند و فرستاد برای یکی از روزنامه های کوچیک شهر و این طوری شد که ی جورایی شدم نویسنده تا مدتها به عنوان نویسنده افتخاری بهشون اجازه داده بودم که هر وقت خواستن مطالبم رو چاپ کنن.  اما بعد از یک مدت تازه فهمیدم که یکی از بهترین لذت های وبلاگ نوشتن اینه که بتونی هر چی که دلت میخواد به زبون بیاری بدون اینکه نگران تبعاتش باشی . میتونی خودت باشی میتونی تموم اون چیزایی که تو ذهنت هست رو بریزی بیرون. فکر میکنم این یکی از بهترین ویژگیهای فضای مجازیه اما وقتی شناخته شدی دیگه همه چیز چهار چوب پیدا میکنه همه چیز میشه مثل دنیای بیرون دیگه موقع نوشتن باید حواست باشه که اینجا رو کارمندت، دوستت، زیردست و بالا دستت خواهند خوند اونوقت به طور نا خود آگاه شروع میکنی به سانسور کردن. برای همین دیگه نوشتن توی اون وبلاگ جذابیت قبل رو نداشت. برای همین دیگه خیلی اونجا نمینویسم.

اینجا هنوز خوا ننده های زیادی نداره و دارم سعی میکنم که خیلی محتاط نوشته هام رو پخش کنم  و تا اونجایی هم که میدونم به جز یک، نفر کس دیگه از خواننده های اینجا من رو نمیشناسه . خیلی نوشتنی دارم و حتما هم خواهم نوشت فقط الان سرم خیلی شلوغه و ذهنم هم بیش از حد مشوشه زندگی همیشه بالا پایین داره و اتفاقات همیشه پیش برای هر کس پیش میان اما به زودی همه چیز درست میشه و بهتر از همیشه بر میگردم به روتین همیشگی اینو به خودم قول داده ام .

و اما تایگر وودز

•دسامبر 13, 2009 • ۱ دیدگاه

از فردای روز شکر گذاری تا امروز، روزی نبوده كه خبر جدیدی  راجع به رسوایی (؟!؟!؟) اخلاقی آقای تایگر وودز توی رسانه ها پیدا نشه. البته حدس میزنم كه توی ایران به خاطر عدم محبوبیت ورزش گلف و سانسور رسانه ای این ماجرا خیلی بازتاب پیدا نکرده اما متاسفانه این موضوع داغ ترین سوژه دو هفته اخیر تو اکثر نقاط دنیا بوده.

داستان از اینجا شروع شد كه فردای روز شکر گذاری حدود ساعت ۲ بامداد تایگر وودز در نزدیکی منزلش تصادفی میکنه و بعد همسرش اون رو از داخل ماشین بیرون میکشه و… نکته جالب از ابتدا این بود كه نوع تصادف به شدت مشکوک به نظر میومد تصادف با درخت دم در خونه از اول به نظر عادی نبود و در همون اولین گزارش پلیس عنوان شد كه هیچ اثری از مشروب یا مواد مخدر در بدن تایگر نبوده. در نهایت (بعد از چند روز ) معلوم شد كه علت اصلی دعوای خانوادگی تایگر با همسرش بوده و علت دعوا هم شایعات پیرامون تایگر و روابطش با کارمند یکی از کلاب های نیویورک بوده. چند روز بعد از اون تایگر بیانیه ای صادر کرد و از همسرش، خونوادش و طرفدارانش بابت عدم وفاداری به ارزش های اخلاقی عذر خواهی کرد. دقیقا بعد از این بود كه از سر تا سر کشور خانم های مختلف مدعی روابط با تایگر وودز شدن و تا این لحظه این تعداد به ۱۲ رسیده و در نهایت دیروز تایگر برای مدت نا مشخص از گلف کناره گیری کرد.

توی این مدت چند بار خواستم راجع به این موضوع چیزی بنویسم اما خوب هر بار گفتم شاید نوشتن راجع به مشکل شخصی کس دیگه خیلی درست نباشه اما الان كه این داستان همه جای اینترنت هست فکر نکنم نوشتن یا ننوشتن من خیلی مهم باشه. به عنوان کسی كه به علت نزدیکی محل سکونتم با خانواده وودز چندین و چند بار از نزدیک دیده بودمشون شاید هیچ وقت این موضوع قابل باور نبود. اول از هر چیز تصویری بود كه وودز از خودش به نمایش گذاشته بود به هیچ وجه این تصور رو به ذهن هیچ کس نمیرسوند كه روزی چنین اخباری راجع بهش شنیده بشه. جدای از این من شخصا هر بار این زوج و ۲ فرزندشان رو میدیدم به نظر یک خونواده بسیار خوشحال میومدن هر چند كه از بیرون هیچ چیزی قابل تشخیص نیست اما رابطه این زوج به هیچ وجه شبیه هیچکدوم از سلبریتی های دیگه نبود. اشکهای تایگر تو آغوش همسرش بعد از آخرین قهرمانیش به هیچ وجه به نظر تظاهر و دروغ نمیومد. اما خوب مثل اینکه افراد خیلی پیچیده تر از اینی كه ما فکر میکنیم میتونن باشن.

تماشای سقوط بزرگترین ورزشکار حال حاضر دنیا واقعا ناراحت کننده است (میدونم كه به نظر خیلی ها این حرف خیلی بزرگ بیاد اما طبق آمار و ارقام این ادعا کاملا درسته) . این كه چطوری همه چیز رو تو کمتر از بیست روز از دست داد واقعا دردناکه اما خوب چه کسی جز خودش رو میشه مقصر دونست؟ تایگر میتونست از همسرش جدا شه و اونوقت هر کاری كه دلش خواست بکنه. البته طلاق راحت نیست كه من شخصا این رو خوب می دونم اما اگر واقعا نمیخوای متعهد بمونی یا از هر نظر دیگه مشکلی داری این بهترین راه حله. خیانت کارآدمهای بزدله و برای آدمی مثل تایگر واقعا حیف بود كه اینطوری با اعتبار خودش بازی کنه. حتی اگه تو تموم این مدت با یک نفر یک رابطه خاص ایجاد میکرد باز هم قابل دفاع نبود اما حد اقل میشد توجیهی باشه برای یک رابطه عاطفی و احساسی اما وقتی تا این لحظه ۱۲ نفر تایید کردن كه تو چهار سال اخیر با تایگر رابطه داشتن این فقط نشون دهنده بی مسولیتی این شخص در برابر زندگی خانوادگیشه.

حالا تایگر اعلام کرده كه برای مدت نا مشخص از گلف کناره گیری خواهد کرد تا تمرکز بیشتری روی  خونوادش داشته باشه ، چیزی كه من نمیفهمم اینه كه چطوری اینجا گلف به عنوان عامل این اتفاقات معرفی شده؟ اینکه تایگر تو پارکینگ یک کلیسا با گارسون رستوران سک.س داشته چطوری میتونه با کناره گیری از گلف حل بشه.

خیانت درد داره  نه در جسمی، درد روحی كه مثل خوره دست از سر قربانی بر نمیداره  و بابت این موضوع من کاملا برای همسر تایگر متاسفم فقط امیدوارم بابت چند صد میلیون دلار حاضر نشه برگرده به زندگیش كه اگه این کار رو بکنه خودش بهتر از هر کسی میدونه وارد چه معامله ای شده . هر چند تایگر به صورت رسمی و عمومی عذر خواهی کرد اما از دید من شبیه خلافکاری بود كه از این ناراحت نیست كه چرا خلاف کرده از این ناراحته كه چرا دارن میبرنش زندان

آدم هایی مثل تایگر وودز شاید تو هر قرن کمتر از ده بار ظهور کنن و ای کاش خودشون متوجه این موضوع میشدن

کما

•نوامبر 30, 2009 • ۱ دیدگاه

چشمامو كه باز کردم همه چیز به شدت تار بود، اتاق کاملا سفید دور تا دورم بود …. دوباره  چشمامو باز کردم این بار شب بود تونستم یک تکونی به خودم بدم كه یک درد شدید تو قفسه سینه ام پیچید جوری كه نفسم بند اومد یکی دو دقیقه تو همون حالت موندم اما فایده نداشت باید کاری میکردم متوجه شدم دو تا لوله از تو دماغم زده بیرون و به دستم هم سرم وصله ، پس اینجا بیمارستانه اما من اینجا چی میخوام ؟ یک خانومی از در اومد تو كه از بلوز شلوار صورتی مسخرهاش فهمیدم كه پرستاره _ من نفهمیدم واسه چی اینجا دکتر ها و پرستار ها از این لباس های مسخره تنشون میکنن خوب عین آدم یک کت سفید بپوشید راحت …_ اومد گفت بلاخره بیدار شدی ؟ دیگه کم کم داشتم نگران  میشدم ها … بهش گفتم من الان کجام ؟ میدونم تو بیمارستانم اما کجا؟ گفت تو بیمارستان «فورت لادر دل» هستی. خدای من این هی داره بد تر میشه من كه اصلا اینجا زندگی نمیکنم خونه من تا اینجا سه چهار ساعت راهه ازش پرسیدم من چرا اینجام؟ گفت تصادف کردی … خیلی بد واقعا شانس اوردی ! از ماشین هیچی باقی نمونده یعنی بعد از تصادف آتیش گرفت اما تو رو به موقع بیرون اورده بودن. نا خود آگاه اولین کاری كه کردم دست و پامو چک کردم خدا رو شکر سر جاشون بودن و در حد خیلی خفیف میتونستم تکونشون بدم كه در همین حد برام کافی بود. حالا دوباره باید فکر میکردم به تصادف  هیچی یادم نمیومد اصلا کجا داشتم میرفتم ؟ بهش گفتم من هیچی از تصادف یادم نمیاد گفت طبیعیه گفتم کس دیگه ای چیزیش شده؟ گفت راننده ماشین هم تو اتاق بغلیه اونم حالش خوبه ما بیشتر نگران تو بودیم . تازه شروع کرد به یادم اومدن… تو راه میامی بودیم برای کار داشتم میرفتم با ماشین خودم نبودم قرار بود صبح بریم و شب برگردیم اما هنوز هیچ چیزی از صحنه تصادف یادم نمیاد. گفتم من چه اتفاقی برام افتاده ؟ گفت ضربه شدیدی به سرت خورده بود و وقتی اوردنت بیهوش بودی و پنج شش ساعت تو همون وضع بودی. اما نگران نباش ام آر آیت مشکل خاصی نداشت فقط یکی از دنده هات شکسته (یا شایدم ترک خورده ) گفتم من اصلا یادم نیست چی شد موقع تصادف گفت اشکال نداره شاید هیچ وقت یادت نیاد . خوب به سلامتی همین یکی رو کم داشتیم كه حافظه مون هم ایراد دار بشه. گفتم کی میتونم برم خونه؟ گفت عجله نکن فعلا اینجا هستی در ضمن هیچکدوم از شماره های توی لیست تماس اضطراریت جواب ندادن خونت هم کسی جواب تلفن رو نداد تنها زندگی میکنی؟ خدای من خوب شد كه مامان بابا مسافرت بودن واگر نه حالا با این زبان دست و پا شکسته یکی بهشون زنگ میزد و میگفت پسرتون تصادف کرده وتوی یک شهر دیگه تو بیمارستانه اونم سه هفته بعد از اینکه یکی از دوستای خودم تو تصادف کشته شد، بیچاره ها تو این سن و سال همین رو کم داشتن. بهش گفتم آره تنها زندگی میکنم و اون شماره تماس اضطراری هم خونه پدر مادرمه كه اونام  الان نیستن. یکدفعه خیلی دلم گرفت دوست داشتم الان یکی اینجا پیشم  بود اما خوب وقتی مهاجرت میکنی و وقتی زندگی خصوصیت از هم میپاشه خوب کاملا طبیعیه كه الان توی یک شهر دیگه تک و تنها تو بیمارستان باشی اشک تو چشمام اومد پرستار بهم گفت دکترت  از روی اسمت گفت كه ایرانی_آمریکایی هستی اون خودشم همینطوره(اومدم بپرسم از کجا قسمت آمریکاییش رو فهمیدی اما یادم افتاد تو مدارک بیمه ام نوشته كه سیتیزنم) بهش لبخند زدم نمیخواستم بیشتر اینجا بمونه درد داشتم و حوصله هم اصلا نداشتم ادامه داد كه پس چرا قیافت شرقی نیست ؟ گفتم من كه خیلی قیافه ام شرقیه گفت نه چشمات روشنه(خوب حالا حتما الان باید بهم حالی میکرد كه چشمام كه دارم سعی میکنم ازش مخفی کنم رو میبینه ) گفتم خوب آره اما اونجا هم چشم روشن هست  گفتم  تو مال کجایی ؟ گفت پدر مادرم مال مصر هستن خودم مال همین میامی هستم . کما کان داشت سوال میپرسید كه چند تا خواهر برادر داری چیکار میکنی و… تازه فهمیدم به خاطر ضربه كه به سرم خورده داره سوال پیچم میکنه (یک جورایی این کار بخشی از معاینه است ) بهش گفتم من خیلی درد دارم گفت میدونم یک چیزی توی سرمم تزریق کرد كه یکدفعه  احساس سبکی خوبی بهم دست داد هنوز داشت حرف میزد قفسه سینه ام هم درد میکرد اما انگار دیگه مهم نبود لبهاش تکون میخورد اما صداش با تاخیر بهم میرسید كه تازه خیلی هم واضح نبود چه اهمیتی داشت من میتونستم الان اینجا نباشم اما هنوز زنده ام  این برای دومین باره كه تا دم مرگ رفتم و برگشتم شاید خدا هم میدونه كه هنوز خیلی کار ها دارم كه باید انجام بدم . خدا یا مرسی بابت همه چیزهای خوب، اتفاقات بد هم  بعدا راجع بهشون فکر میکنم الان فقط میخوام بخوابم …

آقای قطبی کاش بر نمیگشتید

•اوت 4, 2009 • نوشتن دیدگاه

آقای قطبی کاش بر نمیگشتید

شاید به عنوان یک طرفدار فوتبال ایران با من موافق باشید که افشین قطبی بعد از بلازویچ یکی‌ از جذابترین آدمهایی بوده که  پا به فوتبال ما گذاشته حتی شاید به اعتقاد بعضیها دوست داشتنی تر از بلازویچ. به هر حال با اینکه طرفدار تیمش نبوده‌ام اما از کارش خوشم میومد از شجاعتش تو فوتبال واقعا لذت میبردم و همیشه صداقتی که تو صدا برخورد و حرف زدنش میدیدم باعث میشد که یه احترام خاصی‌ براش قائل باشم وقتی‌ از پرسپولیس رفت و آخرین مصاحبهٔ جنجالیشو تو ۹۰ دیدم به خودم گفتم که اون دیگه هیچوقت بر نمیگرده و حیف که فوتبال ما یه آدم حسابی دیگه رو از دست داد. اما برگشت خیلی‌ زرنگ تر و حساب شده تر از قبل هم برگشت روزی که تو ۹۰ نشست به صحبت کردن و تا عادل ازش از قبل میپرسید میگفت گذشته‌ها گذشته با خودم گفتم خوب این دفعه حواسش جمع تا بلای دفعهٔ قبل سرش نیاد. قولها شو باور نکردم اما گفتم خوب داره امیدو به مردم بر میگردونه و به هر حال هیچوقت نباید جاه طلبی آدمارو به حساب بد بودنشون گذاشت. روزی که ایران داشت با کره جنوبی بازی میکرد شرایط خیلی‌ با قبل متفاوت بود شاید هممون اونقدر از نظر فکری گرفتار بودیم که دیگه برامون رفتن و نرفتن به جام جهانی‌ مهم نبود. دلخوشیمون نه به بردن کره که به دستبندهای بازیکنهای تیم ملی‌ بود و نگرانیمون از نرفتن به جام جهانی‌ نبود که از اخر و عاقبت بازیکنهایی بود که نخواسته بودن خودشونو از مردم جدا کنن. هممون میدونیم که که اگر به خاطره شرایط بعد از انتخابات نبود نه مطبوعات و نه ۹۰ دست از سر قطبی بر میداشتن. اما گذشت و قطبی قراردادشو تمدید کرد تا اینجا هم به نظر من خوب بود چون به نظر ثبات مربی‌ یکی‌ از اصلیترین نیاز‌های موفقیت یک تیمه.

همهٔ اینها گذشت تا اینکه دیروز آقای «امپراطور» رو  در مراسم تنفیذ دیدم. نمیدونم چرا بیشتر از همهٔ آدمهای اون تو وجود قطبی برای من زور داشت شاید چون فکر می‌کردم میشناسمش، شاید چون فکر می‌کردم صادقه, قطبی که چه مخالف و چه موافقش اونو آدم یک رویی میدونستن دیروز چیز دیگه‌ای نشون داد. آقای قطبی اگر واقعا اعتقاد داشتی به احمدی‌نژاد که خوش به حالت(بعید میدونم این طور باشه چون مصاحبه ات با صدای آمریکا چیز دیگه‌ای میگفت) اما اگر نه، دیروز اونجا چیکار میکردی؟  شما که قرار دادت تمدید شده بود شما که احتیاجی نداشتی‌ به این کارا، شما که کسی‌ مجبورت نمیکرد پاشی بری اونجا که اگر قرار بود اجباری باشه برای کسایی‌ میبود که حضورشون خیلی‌ میتونست بیشتر به چهرهٔ دولت کمک کنه. اقای قطبی شما مربی‌ بودی و کارت تعلیم بود اما‌ای کاش این یک بار از شاگردات یاد میگرفتی.

آقای قطبی کاش به ایران بر نمیگشتید چون در اون صورت اگرچه سر مربی‌ تیم ملی‌ نبودید اما هنوز خیلی‌‌ها تو ایران دوستون داشتند و برامون همون «امپراطور» میموندید

فعلا

که بعید میدونم این طور باشه چون مصاحبه ات با صدای آمریکا چیز دیگه‌ای میگفت

 
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.